کتاب هنوز آلیس

اثر لیزا جنوا از انتشارات معین - مترجم: شهین احمدی-ادبیات داستانی

Still Alice is a compelling debut novel about a 50-year-old womans sudden descent into early onset Alzheimers disease, written by first-time author Lisa Genova, who holds a Ph. D in neuroscience from Harvard University. Alice Howland, happily married with three grown children and a house on the Cape, is a celebrated Harvard professor at the height of her career when she notices a forgetfulness creeping into her life. As confusion starts to cloud her thinking and her memory begins to fail her, she receives a devastating diagnosis: early onset Alzheimers disease. Fiercely independent, Alice struggles to maintain her lifestyle and live in the moment, even as her sense of self is being stripped away.


خرید کتاب هنوز آلیس
جستجوی کتاب هنوز آلیس در گودریدز

معرفی کتاب هنوز آلیس از نگاه کاربران
داستان روایت استاد هارواردی است که دچار آلزایمر زودرس شده،مشکلات و معضلات و در کنارش چالش های موجود را روایت می کند، دغدغه ی زیستن و باشعور ماندن. نویسنده هم استاد روانشناسی هاروارد و کاملا با تجربه است. فیلم ساخته شده براساس این کتاب در سال گذشته برنده ی اسکار بهترین بازیگر زن شد.
در کنار همه ی این ها کتاب به زودی در سایت مانا کتاب با ترجمه ی من به صورت الکترونیک در دسترس است
Www.manaketab.com

مشاهده لینک اصلی
She was Alice Howland, Alzheimer’s victim.

آلزایمر، زندگی کردن در لحظه س؛ آلزایمر گذشته نداره، آینده ای هم نداره... یک صفحه ی سفیده که هرروز با خاطرات پر میشه و خیلی زود محو میشه.
آلزایمر از نظر آدم‌ها بیماریِ حضور نداشتنه؛ اینه که کنار خانواده ت بنشینی، اون‌ها راجع به تو حرف بزنن و بحث کنن و حتی به این توجه نکنن که تو اونجا حضور داری و حرف‌هاشون رو می‌شنوی. که درسته بعد از چند ثانیه تموم اون حرف‌ها رو از یاد می‌بری اما اون‌ها نمیدونن که تو می‌شنوی و درک می‌کنی... شاید انقدر سریع حرف بزنن که برای دریافت حرف‌هاشون گیج بشی اما با چشم هات حقایق زیادی رو احساس‌ می‌کنی. که شاید اسم هیچ‌کدوم و نسبت‌شون با خودت رو به خاطر نیاری اما احساساتت زنده ان و با نگاهت هنوز حضور داری... و این حضور همچنان قدرتمنده.

با این کتاب از ابتدای این بیماری تا مراحل پایانی‌ش که همه برای آلیس غریبه شدند رو خوندم. دیدم که اوایل به کسی از بیماری‌ش چیزی نگفت تا واقعی نشه، تا بیمار نباشه تو نگاه بقیه... تا هنوز خودش باشه.
با این‌که آلیس راوی داستان نبود، اما من از خوندن خطوط کوتاهی از ذهن آلیس که لابه‌لای صفحات کتاب اومده بود لذت بردم، چون دوست داشتم بدونم توی ذهن‌ش چی می‌گذره و خوندن این احساسات بی اندازه تلخ بود.

But will I always love her? Does my love for her reside in my head or my heart?

با آلیس سختی‌ها و دردهای آلزایمری رو دیدم که همیشه از بزرگ‌ترین ترس هام بوده و هست، و به همین خاطر خوندن این کتاب برام تبدیل به خودآزاریِ وحشتناکی شد.
آلیس دیروزهاش رو گم کرده، هیچ ایده ای برای فرداهاش نداره که حتی اگه هم داشته باشه، فردا چیزی از اون برنامه به خاطر نخواهد داشت و هرروز یه روز خالیه. دیروز ها فراموش شدن، ذهن سبکه و آلیس گم شده، و چاره ای نداره که هرروزش رو از نو شروع کنه. اون هرچقدر هم که صفحات یک روزِش رو پررنگ بنویسه، فردا همه ی صفحات خالی‌ان و این دفتر باید از نو پر بشه.

My yesterdays are disappearing, and my tomorrows are uncertain, so what do I live for? I live for each day.

من با به یاد آوردن های آلیس درد می‌کشیدم. با خوندن ذهن‌ش که به یاد می‌آورد چه آدمی بوده، چه موقعیتی داشته و چه اختیاراتی. که حالا اون‌ها رو به یاد می‌آورد و افسوس می‌خورد، و درد می‌کشید. اما ته تهش اینه که اون چند لحظه بعد همه چیز رو فراموش می‌کرد... که کی بوده، که چی کار می‌کرده و حتی اینکه چند لحظه پیش از به یاد آوردن‌شون درد کشیده. و این تلخه؛ که ناراحت باشی و فراموش کنی دلیل‌ش چیه، و بی انداره شاد باشی و چند ساعت بعد کوچک ترین خاطره ای از اون حال خوب در تو باقی نمونده باشه...

I miss being a part of what’s happening. I miss feeling wanted...

وقتی با وجود تمامِ درکی که برای احساسات برات مونده... ظرف چند ثانیه فراموش کنی که بغل دستیت، عزیزت گریه می‌کرده و یهو بپرسی شام چی داریم؟ چون تو نمی‌تونی در گذشته بمونی و چون گذشته و اون احساس با وجود قدرت‌مندی‌ش در یک ثانیه محو میشه...

In case I forget, know that I love you...

و حتی وقتی برای دقایقی خودت رو به یاد بیاری... که کی بودی و چه افتخاراتی کسب کردی... و دلت بخواد این خاطرات که یهو به ذهنت برگشتن رو بیان کنی اما، پیدا کردن لغت برای بیان اون افکار به طرز وحشتناکی سخت به نظر میاد. پس سکوت میکنی و اجازه میدی برای لحظه ای اون خاطرات چراغ ذهنت رو روشن کنن و... منتظر می مونی تا دوباره همه جا تاریک بشه.

I miss myself.

وقتی یکی از دانشجوها، موفقیتش رو مدیونت میدونه و تو حتی کوچک ترین خاطره ای ازش نداری. اما اون دانشجو جلو میاد، از اینکه استاد فوق العاده ای براش بودی ازت تشکر میکنه و تو فقط لبریز از خوشی میشی... که واو، من همچین آدمی بودم؟ و اون دانشجو حتی تمام حرف هایی که بهت زده رو روی یه برگه بهت تقدیم میکنه، چون میدونه فراموش خواهی کرد... و چون میخواد با هربار خوندن‌ش برای چند ثانیه این احساس افتخار رو در تو زنده کنه و برای ثانیه ای چراغ ذهنت رو روشن.
ترس از فردا برای یه بیمار آلزایمری بزرگ‌ترین ترسه. و تمام چیزی که در پایان روز بهش فکر میکنه اینه که؛ شاید فردا چشم هام رو باز کنم و ندونم کی هستم... شاید عزیزترین‌هام رو نشناسم و شاید همه جا تاریک شده باشه.

I often fear tomorrow. What if I wake up and don’t know who my husband is?

با این کتاب رشد آلزایمر رو خوندم... سوالاتی که دکتر هربار از آلیس میپرسه و جواب اون سوالات ساده هربار سخت تر میشه و تو هم مثل یه عضو خانواده شاهد این فراموشی هستی، شاهد از دست رفتن آلیس، و میدونی کم کم جز یه چهره ی آشنا، آلیس هیچ شباهتی به خودش نخواهد داشت.
در آخر اون انسانی خواهد بود که فقط یکی از چرخ دنده هاش می‌چرخه... و اون چرخ دنده قلبشه. قلبی که می‌تپه، شادی رو احساس می‌کنه، غم رو درک می‌کنه و عشق رو با همه ی وجود می‌فهمه. که آلیس به دخترهاش نگاه میکنه و دیگه اونها رو نمی‌شناسه، اما عشق رو بین‌شون احساس می‌کنه و از دیدن‌ این عشق خوشحال میشه.
انگار اون گوش‌ی داره که صداهایی که می‌شنوه رو به سمت مغز نمی‌بره؛ حالا قلب این مسئولیت رو به عهده گرفته... و این قلب باید یه تنه زندگی رو جلو ببره.

The mother in her believed that the love she had for her daughter was safe from the mayhem in her mind, because it lived in her @heart@.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب هنوز آلیس


 کتاب مهتاب
 کتاب قلعه مالویل
 کتاب ماهی ها پرواز می کنند!
 کتاب ماه عسل در پاریس
 کتاب شور ذهن
 کتاب هرگز نیفت