کتاب همه می میرند

اثر سیمون دوبووار از انتشارات فرهنگ نشر نو - مترجم: مهدی سحابی-ادبیات داستانی

The main character of the novel, Count Raymond Fosca, is an Italian nobleman who is cursed to live forever. The other main character is a beautiful, young theatrical actress named Regine. Regine is unable to accept the autonomy of others, in fact the mere existence of other people around her causes her to get irate. She is completely self-absorbed and narcissistic to the point that she can not sleep for the envy of those who are awake. She craves for immortality and paradoxically begs to be valued by a world which she herself deems worthless. Regine meets Fosca at a French resort where Fosca reveals to regina that he is cursed to live forever. Regine immediately fells in love with him and becomes obsessed by the thought that her performance could live for eternity in Fosca’s memory. Regine requests Fosca to recounts his past and Fosca begins to tell the story of his varied careers through seven centuries.


خرید کتاب همه می میرند
جستجوی کتاب همه می میرند در گودریدز

معرفی کتاب همه می میرند از نگاه کاربران
شروع كتاب رو بسيار دوست داشتم و عجيب جذبم كرد اما متاسفانه خيلي كشدار و خسته كننده ادامه پيدا كرد و من همچنان به اميد يك پايان متفاوت و ميخكوب كننده پيش رفتم ولي انتظاراتم برآورده نشد.

مشاهده لینک اصلی
رژین اولین شخصیتی است که نامش در رمان آورده می شود. در همان خطِ اول. رژین بازیگر تئاتر است و آنچنان خودخواه و جاه طلب است که دوست ندارد موفقیت و خوشبختی کسی جز خودش را ببیند. برای اثبات پیچیدگیِ حیرت انگیزِ این شخصیتِ تمامیت خواه، توصیف رابطه اش با خدا از قلمِ دوبوار کفایت می کند. @خدا همه ی مردمان را دوست می داشت، و او نمی توانست به این رحمت همه گیر قانع باشد; از این رو دیگر او را باور نداشت. سر خود را بلند کرد و با خود گفت : احتیاجی به او ندارم. سرشکسته و منفور و طرد شده ام، اما چه باک، چون به خودم وفادارم.@
تمرکز دوبوار بر روی رژین است. آنچنان شخصیت او را با دقت پردازش می کند و احوالات درونی او را فاش می کند که گویا رژین هیچ راز ناگفته ای پیش چشمان خواننده رمان ندارد. شخصیت های دیگر اعم از معشوق و کلفت و همکاران رژین در زیر سایه ی پر قدرت او حضور دارند و نقش فرعی دارند (بدون اینکه این حضو کم رنگ باعث شده باشد دوبوار در شخصیت پردازی کم کاری کند) و دوبوار تمام این اطلاعات را به دور از اطناب به مخاطب عرضه می کند. در ادامه رژین با شخصیتی مواجه می شود که پیچیده تر و شگفت انگیز از اوست. او در هتل محل اقامتش، مرد و بی روح و دل مرده ای را می بیند که در برنامه روزانه ی ثابت و مشخصی دارد. رایموند فوسکا هر روز صبح به باغچه هتل می رود و تا شب همان جا می ماند. بی آنکه فعالیتی کند و حتی بارش باران هم نمی تواند خللی در برنامه او ایجاد کند. رژین کنجکاو می شود تا سر از زندگی فوسکا در بیاورد. به او نزدیک می شود و به اوانرژی و انگیزه زندگی می دهد. کمی بعد که صمیمی تر می شوند، فوسکای جوان از راز بزرگش پرده بر می دارد. فوسکا 700 سالِ پیش با سر کشیدنِ معجون جاودانگی، فنا ناپذیر و نامیرا شده است. جاودانگی در چشمِ رژین یک قدرت بی نظیر و خواستنی است، اما فوسکا آن را چیزی جز یک نفرین ابدی نمی داند. حیرتِ قابل پیش بینی رژین با شادمانی زایدالوصفش آمیخته می شود. او دیدار با فوسکا را بازی سرنوشت برای خود می داند که به او این امکان را داده است تا با انسانی نامیرا رو در رو شود. هم می تواند سر از راز عجیب او و تجربیات در بیاورد و هم می تواند (در بدبینانه ترین حالت) دلخوش به این باشد که هزاران سالِ بعد کسی هست که او را به یاد داشته باشد. رژین، فوسکا را جایگزین معشوق قبلی اش می کند و تلاش می کند تا به او کمک کند تا به زندگی برگردد و از آن لذت ببرد. تلاشی بیهوده که سرانجام فوسکا تصمیم می گیرد زندگی 700 ساله اش را برای رژینِ سرخورده تعریف کند.
در ادامه (در حالی که حدود یک چهارم از رمان گذشته است) فلاش بکی به 700 سال پیش زده می شود و فلاش بک تا پایان رمان به پیش می رود و هر (تقریبا) 50 صفحه به زمان حال بر می گردیم و گفتگوی نسبتا کوتاهی بین فوسکا و رژین را می خوانیم (که عمدتا هم – به جز آخرین برگشت به زمان حال – نکته تازه و جذابی برای خواننده ندارد) اگر بخش فلاش بک زده شده (بیش از 300 صفحه) را به عنوان فصلی مستقل در نظر بگیریم، از نظر داستانی قابل دفاع است. دوبوار در این بخش فراز و نشیب زندگی فوسکا را نشان داده است. تغییر افکارش در مرور زمان، رابطه هایش چه در حوزه روابط خانوادگی و عاشقانه و چه در حوزه قدرت و حکمرانی نشان داده است و به واسطه ی موقعیت ها و شخصیت های متفاوت و گاها متضاد ، داستان در دام یکنواختی نمی افتد و همچنان پر کشش و خواندنی است و نمره قبولی می گیرد اما وقتی به آن به عنوان بخشی از یک داستان بزرگ تر و فلاش بکی در دلِ داستان نگاه می کنیم، نمی توان از عملکرد دوبوار دفاع کرد. چون فلاش بک کمکی به پیشبرد داستان نمی کند و آن داستان پر هیجان و جذاب را از تب و تاب می اندازد. در فصل فلاش بک با وجود کشش داستانی، حضورِ دوبوار اندیشمند بیش از دوبوار رمان نویس به چشم می خورد و این به داستان آسیب می زند. (اگر قصد مطرح کردن اندیشه ای بود چرا سراغ قالب رمان آمده است؟) در ضمن ما در بخش آغازین کتاب (با حضور رژین و فوسکا) با بخشی از اندیشه ها و علت دلزدگی فوسکا آشنا شده ایم و به واسطه همین آشنایی مخاطب، حدس زدن بعضی موقعیت ها و واکنش ها در فصل فلاش بک برای خواننده چندان دشوار نیست و برزگ ترین ایرادی که من به فصل فلاش بک وارد می دانم، اینست که دوبوار که تلاش زیادی برای ساخت و پرداخت یک شخصیت جذاب و پیچیده (رژین) کرده است به ناگاه در 300 صفحه پایانی کتاب او را تقریبا بطور کامل رها می کند و رژین فعال و پر جنب و جوش 100 صفحه آغازین تبدیل می شود به یک کاراکتر منفعل و خنثی که گوشه ای نشسته است و در کمال ادب و احترام به گفته همراهش گوش می دهد. بی آنکه بخواهد سخن تاثیر گذاری بگوید یا بخواهد او را به چالش بکشد و دیگر نشانی از آن شخصیت شورشی و طغیانگر نیست و سرانجام هم به جدایی و دوری از فوسکا رضایت می دهد و از عقاید پیشینش درباره لذتِ شوق انگیز جاودانگی دست می کشد. (دوبوار حتی سِیر این تحول بنیادین را به ما نشان نمی دهد)
قبل از مطالعه رمان با همان اندک شناختی که از رمان داشتم، امید داشتم که به زودی یکی از بهترین رمان های عمرم را خواهم خواهد. با ایده ای جذاب و درخشان ( از قضا موضوع جاودانگی از موضوعات مورد علاقه من است) اما آن فلاش بک طولانی امیدهایم را بر باد داد. با وجودیکه با نظر دوبوار نزدیکی داشتم و موافق آن بودم (این مرگ است که به زندگی ارزش می دهد نه نامیرایی) اما داستانش را نپسندیدم. حیف از ایده ی هدر رفته ...



مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب همه می میرند


 کتاب سرمگس می رود به جنگ مگس کش!
 کتاب آنک نام گل
 کتاب ماجرای عجیب سگی در شب
 کتاب بانوی پیشگو
 کتاب بازی با مرگ
 کتاب در ژرفای آب