کتاب من او را دوست داشتم

اثر آنا گاوالدا از انتشارات یوبان - مترجم: مینا آذری-ادبیات داستانی

‘How long does it take to forget the smell of someone who loved you? And when do you stop loving them?’

When Chloé’s husband leaves her and their children for another woman, she is devastated. Unexpectedly, it’s her usually distant father-in-law who comes to Chloé’s aid, both with practical help and his personal wisdom on life and love.

In this beautifully crafted novella, Anna Gavalda poignantly explores the fragility of human relationships.


خرید کتاب من او را دوست داشتم
جستجوی کتاب من او را دوست داشتم در گودریدز

معرفی کتاب من او را دوست داشتم از نگاه کاربران
بُن‌مایه‌ی رمان (من او را دوست داشتم) و خود رمان حتی، چیزی نیست که بتوان از آن گذشت. البته روی سخنم با مخاطبینی‌ست که دغدغه‌ی زندگی ایشان چیزی فراتر از خوردن و خوابیدن و برنج و روغن مصرف کردن و به این‌ها اضافه کنید لنگ و پاچه و خورشت ‌قورمه‌سبزی و شکم و زیر شکم است. یعنی به چیزی بیش‌تر از دغدغه‌های انسان‌های معمولی فکر می‌کنند و فکر یا افکار خود را به فعل در می‌آورند
بعد از مدت‌ها خواندن یک کتاب برای من سخت بود. هر صفحه‌اش و بسیاری از گفت و شنودهای عروس و پدر شوهر برایم تکرار خاطره‌های پیشین و باز، یادآوری هر آن‌چه نمی‌خواهم بر سرم بیاید و هر آن‌چه تلخی‌های زندگی می‌دانم بود. درباره‌ی این کتاب بسیار بسیار سخن دارم بنویسم، اما یاد جمله‌ای از یکی از نامه‌های (عین‌القضات همدانی) هستم که این چنین است:

در هر نبشته از این کلام، هزار هزار خروار درد است. بس که رنجورم و محرمی نیست

حال حکایت من نیز همین‌گونه است. و بهتر می‌دانم آن‌چه که می‌خواهم بنویسم را به مصداق @ بهتر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران @ درآمیزم و شعری از (احمدرضا احمدی) در پایان بیاورم که هرگز دوست ندارم به هنگامی که باره انداخته‌ام و به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، آن‌چه در این شعر است، بر من رفته باشد

این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
شب‌های رفته را به یاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
برای یکدیگر اعتراف کنیم:
که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که کنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد
درشکه‌ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم، مانده‌ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
سخن از گرما می‌گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده‌اند
می‌گویند
برف آب شده است
هفته‌ها است
در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گل‌های اقاقیا
گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
سخن از
گل‌های بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می‌بخشید



مشاهده لینک اصلی


باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .

---------------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .
---------------------------------------------------------------------------------------------------

نه، من پیر هستم، خود را پیر احساس میکنم، کاملا قر شده ام. احساس میکنم اعتمادم را به همه و چیز و همه کس از دست خواهم داد، از میان روزنه ای کوچک به زندگیم نگاه میکنم. در را نخواهم گشود. عقب بروید. اول پنجه های سفیدتان را نشان بدهید. نه نه. نفر بعدی. تکان نخورید!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

فکر می کنم باید جوکاری بازی کنی، خیلی جالب تر است. به توپ ها ضربه می زنی، نمی دانی از کجا خواهند آمد، اما می دانی که به هر حال باز خواهند گشت، به خاطر ریسمانی که به آن ها وصل است و این حس تعلیق، دلپذیر است. می دانی، من اغلب این احساس را دارم که توپ جو کاری تو هستم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

عمه بزرگم، که روس بود اغلب به من می گفت: تو شبیه پدر من هستی، از غم غربت کوه ها رنج میبری، کوه هایی که هنوز نمیشناسی، کوه هایی که در زندگی باید به تنهایی از آنها بالا بروی. صبر کن خواهی دید!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگر یادم نمی آید. تصور می کنم چیز زیادی نمی گفتم. قول چندانی نمی دادم. وقتی از من سوال می پرسید فقط آن قدر درستکاری داشتم که چشم هایم را ببندم، و وقتی منتظر جواب بود، او را ببوسم. حدودا پنجاه سالم بود و احساس پیری میکردم. احساس میکردم به آخر خط رسیده ام. پایاینی آفتابی.. با خودم می گفتم: (( عجله نکن او خیلی جوان است، خودش می رود))

----------------------------------------------------------------------------------------------------
و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام .

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب من او را دوست داشتم


 کتاب سیر عشق
 کتاب یک سرمگس توی سوپم افتاده!
 کتاب روزی که زندگی کردن را آموختم
 کتاب سرمگس می رود به جنگ مگس کش!
 کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم
 کتاب جادوهای آرژانتینی 3