کتاب تانگوی شیطان

اثر لسلو کراسنا هور کایی از انتشارات نگاه - مترجم: سپند ساعدی-ادبیات داستانی

بعضی چون سوارکاران بر صندلی‌هایی با روکش چرم مصنوعی قرمز نشسته‌اند، گوشی تلفن در یک دستشان است و فنجانی قهوه که بخار از آن بلند می‌شود در دست دیگرشان. در سرتاسر اتاق زنانِ پا به سن گذاشته‌ای که به چوب جارو می‌مانند پشت ماشین تحریرهایشان نشسته‌اند و با انگشت به دکمه‌ها نوک می‌زنند.


خرید کتاب تانگوی شیطان
جستجوی کتاب تانگوی شیطان در گودریدز

معرفی کتاب تانگوی شیطان از نگاه کاربران
در انتظار گودو در قالب یک رمان...
توصیف های طولانی به کار گرفته در طول داستان نقش تعیین کننده ای در درک کلی کتاب دارد. ترجمه ی کتاب شاید به اندازه کافی برای این قسمت از توصیف ها روان نبود

مشاهده لینک اصلی
پشت ساختمان رفت تا پای اقاقیایی لخت بشاشد و در همان حال سرش را بالا برد و به آسمان چشم دوخت، احساس کوچکی و بی پناهی میکرد و در همان حال که مایع با فشار و منشی مردانه از او فواره میزد موج مالیخولیایی غریب از ذهنش گذشت. به آسمان نگاه میکرد و با خود اندیشید این گنبد عظیم باید جایی-هرچقدر هم دور- تمام شود، «چون مقدره که هر چیز انتهایی داشته باشه.» فکر و خیال دست از سرش برنمیداشت «تو این طویله به دنیا می آیم، مثل خوک تو کثافت خودمون غلت میزنیم، آخرش هم سر درنمی آریم این همه این ور اون ور زدن و شاخ به شاخ شدن با مشکلات که آخرش یا به طغار غذا ختم میشه یا به اینکه دم غروب نعشمون بیفته رو تخت چه فایده ای داره.» دکمه های شلوارش را بست و کمی آنسوتر زیر باران ایستاد. نالید« استخونامو خوب بشور، تمیزشون کن، چون این سنده ی خشکیده دیگه پاش به این دنیا نیست.» چشمانش را بست، سرش را عقب داد، میخواست حال که به پایان راه رسیده پرسشی که مدام از خود میپرسید را فراموش کند: «چرا فوتاکی وجود داره؟» بهتر این بود که خود را به دست سرنوشت و لحظه ی واپسین که در گودال فرو می افتاد بسپارد، با همان اشتیاقی در آن بیفتد که نوزادی برای نخستین بار پا به دنیا میگذارد؛ باردیگر به فکر خوکدانی و خوکها افتاد، باخود اندیشید-چون به کلام درآوردن احساساتش با دهان خشک مشکل بود- گویا هیچ کس نمیخواهد قبول کند که سرنوشت محتومش («درسحرگاهی که بالاخره خواهد رسید») برق چاقوی سلاخ است، آن هم هنگامی که کمتر از هر زمانی انتظارش را میکشد، موقعی که حتی درک نمیکند دلیل این وداع نهایی هراس آور و نامفهوم چیست. دستی به موهایش که درهم گره خورده بود کشید و سودازده فکر کرد «راه فراری در کار نیست، کاری نمیشه کرد، چطور میشه قبول کرد آدمی که راضی و خوشحال داره زندگیشو میکنه یهو با یه اردنگی از صحنۀ روزگار محو شه و تا ابد تو لجنزاری تاریک و متعفن روزگارشو با کرمها سپری کنه.»ص158
ایریمیاش مدتی طولانی سکوت کرد و سپس گفت «یه جور دیگه به قضیه نگاه کن، مهم نیست چه دیدیم، چون چیزی رو روشن نمیکنه. بهشت؟ جهنم؟ زندگی بعدمرگ؟ همه ش چرنده. وقت تلف کنی. آدما مدام فکر و خیال میکنن اما این باعث نمیشه یه قدم کوچیک هم به حقیقت نزدیک شن.» پترینا آرام گفت «باشه باشه، فقط یه کم صداتو بیار پایین! تا الانش به اندازه کافی تو دردسر افتادیم!» «خدارونمیتونی تو نوشته ها پیدا کنی، احمق. هیچ جا نمیتونی پیداش کنی. خدایی در کار نیست.» پترینا با خشم میان حرفش دوید «اما من به خدا اعتقاد دارم! یه کمی هم ملاحظه منو بکن لامذهب!» «بعضی چیزا اشتباهه. خیلی وقته ایمان دارم که هیچ فرقی بین من و یه حشره، یه حشره و یه رودخونه، یا یه رودخونه و صدای فریادی که بلند شه نیست. هیچ چیز هیچ مفهومی نداره. فقط شبکه ای از چیزهاییه که به هم وابسته ن و این وابستگی بسته به شرایط کم و زیاد میشه. همه چی فقط تو کله ما میگذره، ربطی به چیزی که میبینیم یا میشنویم یا حس میکنیم و مدام ما رو به اشتباه می اندازه نداره، آدمها این باور پوچ رو دارن که میشه گلیم خودشونو از زوالی که دامن همه رو گرفته بیرون بکشن، اما هیچ راه فراری نیست، احمق.»...ص231
تانگوی شیطان Satantango / لسلوکراسناهورکایی
ترجمه سپند ساعدی/انتشارات نگاه
برندۀ جایزۀ من بوکر 2015


مشاهده لینک اصلی
من ساتتاننگو را در خانه والدینم می خوانم. یک بلوک کمونیستی از آپارتمان ها، کابین های کوچک با دیوارهای نازک، که از طریق آن سر و صدا مجموعه تلویزیونی از طبقه ی همسایه من نفوذ می کند. بعدها، مادر من در اتاق من می آید و در رختخوابم خواب می گیرد. مادر بیچاره، او همیشه خسته است ... به زودی سر و صدای خفیف تلویزیون با مورچههای مادر من همخوانی دارد. من از عمق شرارت اخراج شدم من پشت مستعمره، اتاق های پر سر و صدا، فرو ریختن. من به واقعیت ظاهری من برگشتم من در کیک نیمه خورده، اتاق منظم، پاهای گرم من نگاه می کنم. من کتاب را باز کردم با انگشتان دستم، انگشتانم عمیق در گوشم بود. به آرامی، با کلمه ای حرف می زنم، بار دیگر می توانم بیدار شدن از رعد و برق، ناپدید شدن باران را بشنوم. دست های سایه ای من را یک بار دیگر در دل غمگین و ناامید می کشند. من به مستعمره برگشتم، در یک تانگو ساتن های دیوانه تسلیم شدم. بازگشت به بخارست، رمان را تمام کردم. باران به من اطمینان داده است، همراه با خواندن Satantango من. من نمی توانستم تنظیم خوبی برای این رمان پوچ و پوچ که من را از طریق یک جهان در یک حالت فروپاشی عمیق کشیدم مرتب کرد. تمدن به نظر می رسد پاک شده است، مردم با یک طاعون ناشناخته دچار انقراض شده اند، و تنها یک جامعه منزوی است که از آخرالزمان جان سالم به در برده است. مدت زمان طولانی، من هیچ مفهومی از زمان و فضا و هدف من وجود نداشت. بدون توضیح، هیچ دلیل، فقط یک طعم تلخ در دهان، به عنوان نشانه ای از مرگ در حال مرگ است. چند نفر در عقب نشینی مستعمرات، بدون قدرت، در مواجهه با بیماری انتزاعی، ناتوان از دفاع و یا صرفه جویی خود را ترک کردند. همه چیز در اطراف آنها فرو می ریزد و چرخ می زند. پوسته های رنگی، سقف ها سقوط می کنند، قالب های سرازیری در امتداد دیوارها، مبلمان و لباس ها. عنکبوت های غیرمجاز در خلوت بافتند و سعی در حفظ و حفظ جهان دارند. سموم و گوموره در مقیاس کوچکتر زندگی می کنند - مردان برای همسایگان خود از زنان خواسته اند، دختران جوان بدن خود را به فروش می رسانند، مدرس مدرسه دیگر به جوان نمی آموزد، پزشک دیگر بیمار را درمان نمی کند. هیچ چیز دیگر کار نمی کند - آسیاب و مغازه ها متوقف شده اند، زمینه ها رها شده اند. تنها کسی که ایستاده است، میخانه است، جایی که مردم برای نوشیدن و رقص کردن به طرز وحشیانه تا صبح جمع می کنند. ساکنان رویای فرار را می کشند تا مستعمره خود را پشت سر بگذارند. افکار شروع یک زندگی بهتر در جای دیگر، دقیقه ای که شکل می گیرد، محو می شود. آنها امیدشان را به نجات بیرونی می رسانند. یک روز یک فاجعه رخ می دهد آنها، و پس از یک معجزه شاهد چند، اما آنها نمی توانند علامت را بخوانند؛ ذهن آنها بیش از حد خسته شده است، روح خود را بیش از حد سخت برای درک. و هنگامی که امیدوار کننده ای که در انتظار است، می آید، از هر ذهنیتی رها می شود و به صورت کورکورانه دنبال می کند. در دستانش، عروسک هایی که ناامید شده اند، به زندگی باز می گردند، زیرا او با امید و تجدید انرژی به آنها تزریق می کند. Docile، آنها راه خود را به راه خود استاد خود را برای آنها انتخاب شده است. Krasznahorkus پروس دارای قدرت هیپنوتیزم، قریب به اتفاق است. من اجازه دادم که با کلماتش، ریتم عبارات طولانی و پیچیده خود را به دست آورد. به آرامی، من به دنیای خفه کننده مستعمره غوطه ور شدم؛ من می توانم ناله هایی از خانه های فرو می ریزم، رنج باران های ابدی، بافندگی خرچنگ ها، پیشرفت قالب. من تقریبا می توانم فتنه سنگین گل و گلدان را از بین ببرم و از روی دیوار های فرو ریختن و پوست ساکنان بی رحم آنها بویایی کنم. در دوازده مرحله یک رقص در حلقه اعدام، روایت با زنگ اسرارآمیز زنگ باز می شود و بسته می شود. در پشت پنجره، با خیال راحت تحت پتو قرار داده شده است، یک دست است که در دفترچه یادداشت ها وجود دارد. واقعیت و تخیل شروع به همپوشانی می کنند؛ این است که یا فرود به جنون و یا صعود به سمت حقیقت است. * Spoilers در زیر، به احتمال زیاد * به طرق مختلف، Satantango است dystopia نیست. در واقع، زندگی واقعی است. خالص و بی قید و شرط زندگی، که در آن ما می توانیم آخرالزمان بر روی خودمان از طریق جهل، بی حرمتی و تخریب ما به ارمغان بیاورد. صفحه پس از صفحه، من شروع کردم به درک این که طاعون نامعلوم، فاجعه ناشناخته رخ داده از دلایل خارجی است. به اصطلاح فاجعه توسط مردم خود، از طریق تنبلی و ناسزا و مرگ و میر خود به ارمغان آورد. دمنوش، ناامیدی، آنها در حالت آرامش قرار دارند؛ اراده خود را فلج کرده است. این نوع بیماری است که آنها را از داخل در می آورد. آنها خود را محکوم کرده اند. به جای تکیه بر قدرت خود، آنها برای نجات از دیگر نقاط امیدوارند؛ آنها در نهایت با اراده بالاتر مواجه می شوند، زیرا همیشه آسان تر از رهبری می شود. به طرز جادویی، نجات آنها منتظر می ماند، در نتیجه، یک سقوط بیشتر.

مشاهده لینک اصلی
ساتان-تانگو برای یک رنگین کمان و گل کلکتور، دقیقا نوعی رویداد نیست که شبهای زیادی را صرف کند. روشنایی بوی دلپذیر است و روشنایی نه چندان محرمانه است. اما آنجا ماندم تندرستی در زیر ناراحتی، اغلب سوزن، همیشه لبه های این ملودی عجیب و غریب را از تانگو که در سرزمین های دور مجارستان پخش می شود، متمایز می کند. در یک زمین ناشناخته، رها شده، شیطان به یک دنیای من صدمه می زند، یک لمس بسیار عجیب و غریب، به طوری که من باید آنتن های آن را در همان لحظه بالا افزایش یافته است. اما به جای آن، من در مورد لحن خودم اصرار داشتم؛ من نگران نباشم، ذهن قوی من برای حمایت. گسترش دست من و دست زدن به یک رویا ویران شده، در حالی که از روی ناامیدی ناخوشایند ناامید شده و نگاهی طولانی به اتحادیه های بیش از حد پرتاب می کرد، در حالی که لحظات دلخراش را در هر جا که مرا گرفت، به هم ریختم. مانند یک پودر پخته شده، Irimiïs قدرتمند، کالیودوسکوپ ضعیف زندگی را با نیروی یک آفتاب برانگیخته را متوقف کرد، و من ایستادم، در مقابل همسایگی روستایی از امیدهای مصنوعی، بدون در نظر گرفتن خاک تکان دهنده زیر پای من به پا کرد. ساتان-تانگو رنگ های در حال تغییر رنگ را بر روی بدن همه تحت لرزش هیپنوتیزم ترک کرد، چند روستایی با چشم غیرمعمول چشمک زدن به دقیق بودن. اما من قطعا در هوا ریخته گری نفوذ نکردم و درخشش خوشه های نامرئی خواسته های باقی مانده. روستاییان جنگیدند و دعا می کردند که محکومیت می کشیدند، آنها نوشیدند و امید داشتند که رستگاری، فریب خورده و زندگی را فریب دهند، آنها مشکوک و وضو گرفتند، فردا سفر می کنند و تجسم می کنند. و همه اینها در حالی که من با خیال راحت بر روی یک مسیر موازی راه می رفتم، نظارت بر جنجالی های نادرست خود را که از طریق رشته های تنگو پریشان شده بود، می فهمیدند که باور پذیری باور نکردنی آنها موجب شکستن رگه های آبی ضعیف شده است. من می دانستم که تانگو پس از اسپری کردن یک عنصر خطرناک از بین بردن استاکاتو، مکش کردن تمام موسیقی از روح خود، به تانگو می افتد و شاید شاید بتوانم به عنوان پیام رسمی در محدود کردن جلسات تانگو Irimiâ € ™ در مجاورت باروری از سایبان های آسیب پذیر دیگر. اما این تانگو چیزی درباره آن غیرمنطقی بود. ریتم تاریک، شکوه و جلال غم انگیز، همه چیز را تجزیه می کند در حالیکه در جلال گذشته مانده است. ناشناخته ها، مانند یک وعده وحشیانه، قطعات خود را در چهره های خاکستری زندگی یافتند؛ زندگی گریستن برای از بین بردن بثورات شدید از پوست آن، هر دو خودباوری و با تجربه در موارد آزمایش و کشف. به نظر میرسد که قهرمان استرانگونا گیتار است و قیام نمیکند؟ او را شریلووویچو، پادشاه منفجر کرد، و به من محاصره شد. یکی از مواردی که به صورت غیرقانونی بوجود می آید، اجازه می دهد تا به راحتی به عنوان یک آبنبات آب معدنی شسته شود؟ هنگامی که به نظر می رسد چیزی در دل من ناراحت کننده است، به طوری که من به دلیل استفاده از آن و استفاده از آن، احساس خستگی می کنم. ما havereachedajun ctionand من cannotseet hevillagers دیگر. اما من مسیری را طی می کنم که به مرور زمان از بین رفته است. Nothingisvis ibleinitswomb exceptforreflection. اینها چیزهایی را به نظر می اندازند که من می دانم - whitelines سفید رنگ آمیزی، پس زمینه سیاه و سفید criss-crossingth، drawingvarioussub lime andgrot esqueimages withsliveringbrush، fillthemir rorasfastason ecanimagine، ساختن مقیاس چند بعدی، که من در مورد toforenteret به وب سایت ... (مشاهده اسپویلر) [مهارت های نوشتن چشم انداز Krasznahorkai سزاوار یک اشاره ویژه! ممکن است از ملودی یک گیتار بر روی جعبه استفاده شود! (پنهان کردن اسپویلر)]

مشاهده لینک اصلی
krasznahorkais در کار چند بعدی در سری: # 2 Beezelbuballet # 3 Mephistofhelesamba # 4 Azazelambada # 5 Antichristarantella # 6 Luciferumba # 7 Belialimbo # 8 Asmodeusalsa

مشاهده لینک اصلی
اولین داستان لسلا Krasznahorkais Satantango قطعا بازی سخت به دست آوردن. این متن، فراکتال روایت \"به خود تقسیم شده و دوباره، تقریبا مانند نقاشی cubist\" لذت در disorient خواننده و مجبور کردن او را به رول کردن آستین های فکری خود را و به کسب و کار. در ابتدا در سال 1985، در زمان کمونیسم اروپایی منتشر شد، و در نهایت در این ماه ترجمه انگلیسی ترجمه شد، ساتتاننگو داستان داستان یک گروه مجارستانی را ارائه می دهد که، علی رغم انحلال رسمی اش، نمیتواند از بین برود. ساکنان آن \"فراموشی، ناامیدی و کاملا هدفمند\" برای برخی نشانه یا انگیزه به انتظار می روند، و دیگری فصل باروری ظالمانه را بدون هیچ امیدی یا اطمینان تحمل می کنند. Krasznakorkai تعدادی از داستان های خود را glancingly بازدید: یک پزشک انحصاری، الکلی که در روستا از پیشینه ی دقیق پنجره ی خود مدارا می کند؛ یک زن و شوهر از کلاهبرداران که تلاش می کنند سود جامعه را از فروش دام خود دزدیده باشند؛ یک زن زمینی و جسور که هر کدام از آنها را تخت می کند یا هر مردی را در شهر خسته می کند (شاید فقط به خاطر عدم وجود رقابت شدید)؛ یک دختر کوچولو مورد آزار و شکنجه که قصد دارد یک گربه را مجبور به قتل کند و احساس خستگی می کند و احساس قدرت را احساس می کند. و یک متعصب مذهبی است که فاقد این جامعه عجیب و غریب است. همه چیز با بازگشت Irimiás و Petrina، دو عضو جمعی که هجده ماه قبل از آن مرده بودند، تغییر می کند. ظهور آنها، به سبب رمز و راز آن، بیداری تقریبا مذهبی را برای روستاییان، که امید تازه ای برای (همان چیزی که احساس می کنند)، یکی از آخرین فشار برای رسیدن به آزادی از نفوذ ناپایدار خود، تقویت می کند. اما آیا Irimiás نجات دهنده یا charlatan است؟ Satantango یک کتاب چالش برانگیز اما پاداش است. Krasznahorkai چیزی بهتر از مبهم جزئیات خاصی از طرح برای تقویت worldworldness روایت را دوست ندارد. سؤالات چندگانه بدون پاسخ به نظر می رسند - در نهایت به نفع رمان، من فکر می کنم - اما آنها خوانندگان را در انتظار یک طرح بیشتر آینده. سبک \"پاراگراف های طولانی و بدون دردسر بدون نمایش مقدماتی\" تمایل دارد خواننده را از نظر تعادل حفظ کند و خواننده کمتر متعهد را نادیده بگیرد، اما کسانی که در آن هستند برای رانندگی طولانی این رمان مبهم و غم انگیز را پیدا خواهند کرد به ارزش توجه آنها. انجیل ناامیدی، Satantango، من فکر می کنم، به عنوان یک شاهکار جزئی. هیپنوتیزم، ناخوشایند، و نا امید کننده، حتی زمانی که دور از آن بودم، به من خیره شد. گاهی اوقات من تعجب می کنم چرا احساس ناراحتی می کنم؟ و سپس من به یک احساس یا تصویری که Krasznahorkai مرا ترک کرد به یاد می آورم. قدرت عجیب و غریب نویسنده ی واقعا تحقق یافته - نه فقط برای داستان دادن، بلکه برای تجربیات، احساسات بر خوانندگانش، به طوری که حتی زمانی که جزئیات را فراموش کنیم، به یاد می آوریم که اثر گسترده و غالبا به یاد می آورد.

مشاهده لینک اصلی
یک متن باز قدرتمند، که از هر دو آتش و مصیبت انسانی رنج می برد. همانطور که من زود رنج می کشم، یک فاکنر نیر در گل گل Magyar است. چه اتفاقی می افتد و نیش زدن بیشتر شبیه بکت است: انتظار برای IKEA، با ایدئولوژیک. این رمان در اصل با زنگ در شب باز می شود. سپس باران می آید خواننده معاصر قوس تاریخی را به نمادگرایی متصل می کند، متاسفانه این رمان در سال 1985 نوشته شده است. INXS اسکریپت Revolution مخملی نداشت. بسیاری از پدیده ها پس از واقعیت قرار می گیرند. رمان در ترجمه بر خلاف انطباق پذیرفتنی بلتا تیتز ظاهر می شود. این زبان یک سیم زنده در میان فرسایش است. این باید با تمام هزینه ها دنبال شود.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب تانگوی شیطان


 کتاب به خدای ناشناس
 کتاب کوه پنجم
 کتاب دلواپسی های مگره
 کتاب وقتی مجبوری سرت را به دیوار بکوبی
 کتاب عشق هرگز فراموش نمی کند
 کتاب از روی دست رمان نویس